...خواب در چشم ترم می شکند
فاصله یه حرف ساده اس، بین دیدن و ندیدن بگو صرفه با کدومه، شنیدن یا نشنیدن؟ ما میخواستیم از درختا، کاغذ و قلم بسازیم بنویسیم تا بمونیم، پشت سایه جون نبازیم آینه ها اونجا نبودن، تا ببینیم چه که زشتیم رو درخت با نوک خنجر،زنده باد درخت نوشتیم زنگ خوش صدای تفریح، واسمون زنگ خطر شد همه ی چوبای جنگل، دسته ی تیغ تبر شد اگه حرفمو شنیدی، جنگلو نده به پاییز کاری کن درخت باغچه، تن بده به خنجر تیز با جوونه ها یکی شو، پر بکش نگو که سخته جنگل تازه به پا کن، هر یه آدم یه درخته "سیاوش قمیشی" سلام رسما دارم وبو تعطیل میکنم! آخه مجبورم، کنکور، اون غول بی شاخ و دم بالاخره در خونه ی مام خوابید! تا وقتی قبول نشدم دانشگاه دیگه سراغ این وب نمیام! خیلی برام سخته ولی خوب سعی میکنم ! ولی هرگز از یاد نمی برمتون هیچکدومو امیدوارم وباتونو تعطیل نکنینو وقتی با خبر خوشحالی اومدم به همه تون سر بزنم(نکته! فراموشم نکنید همه تونو خیلی دوس دارم شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی همین بود آخرین حرفت من عاشق این شعرم... تو صمیمی تر از آنی که دلم می پنداشت دل تو با همه ی آینه ها نسبت داشت تو همان ساده دل نجیب سبزی که خدا در میان دل پاکت صدف آینه کاشت... اومدم که بگم دیگه نمیتونم بگم! دیگه باید بخونم بخونمو بخونمو بخونم تا بتونم بازم بگم! تابستونو دوس دارم اما کم کم باید بش بگم خداحافظ این وبم دوس دارم و باید به این وبم بگم خداحافظ باید بگم خداحافظ تا بتونم بازم سلام بگم یک سالو6 روزشه این وبلاگ...! تصمیم دارم امسال رو خوبه خوب بخونم دیدی همینطوری الکی بزرگ شدم؟!... شوخی شوخی زندگی کردم و الان جدی جدی وارد 18 سالگی شدم! خیلی زود بزرگ شدم و حالا دلم نمیخواد دیگه بزرگ شم... یعنی همینقد که بزرگ شدم کافی نیس؟ من باید" آدم" بزرگی بشم!... تاقبل از مدرسه بازم میامو میگم ... نفسم بامن بمان آنان که رفتنشان را طاقت آوردم تو نبودند.... در آشکارا به کسانی دل می بندیم که دوستمان ندارند و در مهان از کسانی که دوستمان دارند غافلیم شاید این است دلیل تنهایی ما ___________________________________________ راز دل با کس نگفتم چون ندارم محرمی هر که را مرحم شمردم ،عاقبت رسوا شدم راز دل با آب گفتم تا نگوید با کسی عاقبت ورد زبان ماهی دریا شدم ___________________________________________ تو را آرزو نخواهم کرد هیچ وقت تو را زمانی میخواهم که خودت بیایی نه با آرزوی من... عازم یک سفرم ، سفری دور به جایی نزدیک سفری از خود من تا به خودم ، مدتی هست نگاهم به تماشای خداست و امیدم به خداوندی اوست پی نوشت: نمیدونید من چقد عاشق ماه رمضونم! کلی منتظر بودم تا این ماه برسه... نمیدونم چرا ولی خیلی بیشتر از یه آدم عادی منتظر رسیدنش بودم... خدایا عاشقتم از کسانی که از من متنفرند سپاس آنها مرا قوی تر میکنند از کسانی که مرا دوست دارند ممنونم آنها قلب مرا بزرگتر میکنند از کسانی که مرا ترک میکنند متشکرم آنان به من می آموزند که هیچ چیز تا ابد ماندنی نیست از کسانی که با من میمانند سپاس گذارم آنان به من معنای دوستی واقعی را نشان میدهند "دکتر علی شریعتی" شکلات نوشت:یه هفته رفتیم مشهد به اندازه ی یه عمر خاطره... روز تولدم همیشه بهترین روز زندگیمه! کفشهایم که جفت میشوند،دلم هوای رفتن میکند من کودکانه بیقرار تو میشوم بی آنکه فکر کنم چه کسی دلتنگ من خواهد شد... هرگز به دیگران اجازه نده قلم خودخواهی به دست بگیرند،دفتر سرنوشت را ورق بزنند خاطراتت را پاک کنند و در پایانش بنویسند :قسمت نبود...! سلام امیدوارم که همگی این دوره ی پر مشغله و سخت امتحانا رو با موفقیت پشت سر گذاشته باشین خوشحالم که تونستم غول این مرحله از زندگیم رو به آسونی که نه ولی خوب به هر حال تونستم پشت سر بذارم این مرحله ی سخت رو! از کسایی که تو این مدت بشون سر نزدم عذر میخوام ببخشید به هر حال واینک به شعری از فروغ توجه کنید!!! من دوسش دارم شما رو نمیدونم! وداع می روم خسته و افسرده و زار سوی منزلگه ویرانه ی خویش به خدا میبرم از شهر شما دل شوریده و دیوانه خویش می برم تا که در آن نقطه ی دور شستشویش دهم از رنگ گناه شستشویش دهم از لکه ی عشق زاین همه خواهش بیجا و تباه میبرم تا ز تو دورش سازم ز تو ای جلوه ی امید محال می برم زنده به گورش سازم تا از این پس نکند یاد وصال ناله می لرزد،میرقص اشک آه،بگذار که بگریزم من زتو،ای چشمه ی جوشان گناه شاید آن به که بپرهیزم من به خدا غنچه ی شادی بودم دست عشق آمد و از شاخم چید شعله ی آه شدم صد افسوس ... عاقبت بند سفر پایم بست میروم،خنده به لب،خونین دل می روم، از دل من دست بردار ای امید عبث بی حاصل 
)

تو را با لهجه ی گلهای نیلوفر صدا کردم
تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم
پس از یک جستجوی نقره ایی در کوچه های آبی احساس
تو را از بین گلهایی که در تنهاییم رویید با حسرت جدا کردم
و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی:
دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی
و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم
تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم......
و من بعد از عبور تلخ و غمگینت
حریم چشمهایم را بروی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم
نمیدانم چرا رفتی؟
نمیدانم چرا شاید خطا کردم
و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی
نمیدانم کجا؟تا کی؟برای چه؟
ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه میبارید
و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد
و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه برمیداشت
تمام بالهایش غرق در اندوه غربت شد
و بعد از رفتن تو آسمان چشمهایم خیس باران بود
و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد
کسی حس کرد من بی تو تمام هستیم از دست خواهد رفت
و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد
کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد
و من با آنکه میدانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد
هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام برگرد!
ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
و بعد از اینهمه طوفان و وهم و پرسش و تردید
کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت:
تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو
در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم
و من در حالتی ما بین اشک و حسرت و تردید
کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست
و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل
میان غصه ایی از جنس بغض کوچک یک ابر
نمیدانم چرا؟ شاید به رسم پروانگی مان باز
برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم ...










و تبریک میگم به کسایی که موفق شدن![]()
![]()
| Design By : Night Melody |

